| X Close | ||
| X Close | ||
اتوپيا | |
اَللّـهُمَّ اِنّي أَسْأَلُكَ بِرَحْمَتِكَ الَّتي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْء،اَللّـهُمَّ اِنّي أَسْأَلُكَ بِرَحْمَتِكَ الَّتي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْء، شهادت مولا امیرالمؤمنین علیه السلام را به فرزندش منتقم آل محمد علیهم السلام و به تمام شیعیان و دوستان حضرت تسلیت گفته و برای فرج فرزندش ملتمسانه خدا را بخوانیم: اللهم عجّل لولیّک الفرج.
إخبار پیامبر به شهادت مولادر خطبه ای که پیامبر صلی الله علیه و آله در استقبال ماه رمضان ایراد فرمودند در آخرین مقطع خطبه، پیامبر شهادت مولا را متذکر می شوند: " ... کأني بک و أنت تصلي لربک و قد انبعث أشقی الأولین و الآخرین شقیق عاقر ناقة ثمود فضربک ضربة علی قرنک فخضب منها لحیتک ..." آنچنان است که میبینم تو را که برای پروردگارت نماز میگذاری، در این هنگام پست ترین آدمیان همتای پی کنندۀ ناقۀ ثمود تو را ضربه ای میزند که ریش تو به خون سرت رنگین می شود، سپس حضرت فرمودند: ای علی! هرکس تو را بکشد مانند این است که مرا کشته، و هرکس تو را دشمن بدارد مرا دشمن داشته و ... همانا خدای تعالی مرا و تورا خلق نمود و من و تو را برگزید، مرا برای نبوت و تو را برای امامت اختیار کرد، پس هرکس امامت تو را انکار نماید به یقین نبوت مرا انکار کرده ... و همچنین در جنگ خندق زمانی که عمروبن عبدود لعنة الله علیه سر مبارک امیر المؤمنین را مجروح نمود، مولا بسوی پیامبر صلی الله علیه و آله رفتند و پیامبر به آن زخم دمید و آن را بست و سپس فرمود: من کجا هستم زمانی که ریش تو به خون سرت رنگین شود؟! إخبار امیر المؤمنین به شهادت خودشخصی یهودی نزد حضرت امیر المؤمنین علیه السلام آمده و سؤال هائی از حضرت پرسید، از جمله سؤال نمود: وصی پیامبر شما چه مدت بعد از او زندگانی می کند؟ حضرت فرمودند: سی سال. یهودی پرسید: پس از آن چه می شود؟ آیا به فوت عادی از دنیا می رود و یا کشته می شود؟حضرت فرمودند: کشته می شود، بر سر او ضربت می زنند و ریش او را به خون سرش رنگین می سازند! یهودی گفت: به خدا سوگند راست گفتی، این مطلب به خط هارون و گفتۀ موسی [در کتاب ما] یافت می شود. و همچنین حضرت رضا علیه السلام فرمودند: روزی امیر المؤمنین علیه السلام در مسجد کوفه برای مردم خطبه ای ایراد فرمودند و در بین کلام خود فرمود: ای مردم! همانا باطل بر حق غلبه نموده، و بزودی باطل مغلوب می شود، کجاست پست ترین فرد شما، به خدا سوگند که بر فرق من می زند و ریش مرا با خون سرم رنگین می سازد!! بار الها! به یقین من از این مردم خسته و آنان از من خسته و ملول شده اند، مرا از آنان و آنان را از من راحت ساز، مردم گفتند: ای امیر مؤمنان! قاتل خود را به ما معرفی بنما تا همۀ خاندان او را از بین ببریم! حضرت فرمود: در این صورت غیر قاتل مرا کشته اید!!! بیعت شکنی و مکر نمودناصبغ بن نباته می گوید: هنگامی که مردم به ولایت و حکومت و رهبری با امیر المؤمنین علیه السلام بیعت کردند از جمله افرادی که با حضرت بیعت نمود ابن ملجم لعنة الله علیه بود، پس از بیعت نمودن قصد رفتن کرد، امیر المؤمنین علیه السلام او را صدا زدند و به او سفارش نمودند که هرگز با حضرت مکر و حیله نکند و بیعت امام را نشکند!! ابن ملجم قبول نمود و پشت کرد تا برود حضرت دو مرتبه او را صدا زدند و پیمان مجدد از او گرفتند که با حضرت مکر نکند و پیمان نشکند، او نیز قبول کرد و برخواست تا برود که حضرت برای بار سوم از او پیمان گرفتند که با حضرت مکر نکند و پیمان نشکند!! ابن ملجم لعنة الله علیه به حضرت گفت: به خدا سوگند ای امیر مؤمنان! ندیدم با کسی غیر از من چنین عملی را انجام دهی!! حضرت قطعه شعری خواندند و سپس فرمودند: برو ای ابن ملجم به خدا سوگند تو را وفادار به پیمانت نمیبینم!!! امیر المؤمنین در بستر بیماریاصبغ بن نباته می گوید: هنگامی که ابن ملجم لعنة الله علیه امیر المؤمنین علیه السلام را ضربت زد، من و عده ای به سوی منزل مولا رفته پشت در نشستیم، صدای گریه از منزل مولا شنیدیم ما نیز به گریه درآمدیم. امام حسن علیه السلام بیرون آمد و فرمود: امیر المؤمنین می فرماید: به منزل های خود بروید. همه غیر از من رفتند، غمین نشسته بودم که دوباره صدای گریه شنیدم، نتوانستم ساکت باشم گریه کردم، امام حسن علیه السلام با صدای گریۀ من خارج شد و فرمود: آیا نگفتم بروید. عرض کردم: ای پسر رسول خدا! به خدا سوگند قدرت بر رفتن ندارم، می خواهم امیر المؤمنین را زیارت کنم، امام حسن از پدر برای من رخصت گرفت، بر او وارد شدم و بادیدن حال مولا به گریه درآمدم، مولا فرمود: چرا گریه می کنی؟ به خدا سوگند این بهشت است (که انتظار مرا می کشد) عرض کردم: می دانم به خدا سوگند به سوی بهشت می روی ولی گریۀ من از فقدان و فراق تو می باشد، ای امیر مؤمنان! برای من حدیثی از رسول خدا بگو زیرا می دانم بعد از این هرگز دیگر از زبان تو حدیثی نخواهم شنید.حضرت فرمود: ای اصبغ! روزی پیامبر صلی الله علیه و آله مرا طلبید و فرمود: ای علی! به مسجد برو و مردم را دعوت کن تا کلامت را بشنوند و پس از حمد و ثنای الهی و درود بر پیامبر بگو: ای مردم! من پیام آور رسول خدا بسوی شما می باشم، و او به شما می گوید: لعنت خدا و ملائکۀ مقربین و پیامبران و لعنت من (رسول خدا) به آن کسی که خودرا به غیر پدر خود نسبت دهد، و آنکه پیروی کند از غیر مولای خود، و آنکه ظلم کند در پرداخت اجر اجیر. من نیز به مسجد رفتم و بالای منبر رفته و مردم با دیدن من گرد منبر جمع شدند، پس از حمد و ثنای الهی و درود بر پیامبر، کلام پیامبر را ابلاغ نمودم... ای اصبغ! هیچیک از مردم تکلم نکرد (و منتظر بیان و تفسیر کلام از خود پیامبر بودند) غیر از عمر بن الخطاب لعنة الله علیه که گفت: ای ابا الحسن! ابلاغ رسالت کردی اما کلامی نامفهوم و بدون تفسیر برای ما آوردی!!! گفتم کلام تورا به پیامبر می رسانم تا ببینم چه می فرماید.برگشتم و کلام عمر را به رسول خدا عرض کردم، پیامبر فرمود: به مسجد برگرد، و پس از حمد و ثنای الهی و درود بر من بگو: ای مردم! هرگز ما سخنی به شما نگوئیم مگر آنکه تفسیر و تأویل آن نزد ما می باشد و آن را برایتان شرح می دهیم.. آگاه باشید همانا من (علی بن ابی طالب) پدر شمایم، همانا من مولای شمایم، همانا من اجیر شمایم!!! اما افسوس که این امت نه حق پدری را ادا کردند و نه به ولایت مولا ارجی نهادند، و نه اجر و مزد رسالت و امامت را پرداختند. پیامبران و ملائکه به انتظار قدوم مولاحبیب بن عمرو می گوید: هنگامی که امیر المؤمنین علیه السلام در بستر شهادت بود بر او وارد شدم، وقتی جراحت سر مولا را دیدم عرض کردم: ای امیر مؤمنان! این جراحت چیز مهمی نیست و اتفاقی رخ نخواهد داد، حضرت فرمود: ای حبیب! ساعتی دیگر من از نزد شما می روم، به گریه درآمدم و ام کلثوم سلام الله علیها که در کنار بستر پدر نشسته بود نیز به گریه درآمد، مولا فرمود: دخترم! چرا گریه می کنی؟ عرض کرد: ای پدر! از رفتن و مفارقت صحبت نمودی، حضرت فرمود: گریه نکن، به خدا سوگند اگر ببینی آنچه را که پدرت می بیند دیگر گریه نمی کنی. حبیب می گوید: عرض کردم: ای امیر مؤمنان! چه چیزی می بینی؟ فرمود: ای حبیب! ملائکۀ آسمان ها و پیامبران را می بینم که به انتظار من صف کشیده اند تا مرا با خود ببرند، و برادرم رسول خدا صلی الله علیه و آله نزد من می باشد و پیوسته می گوید: بیا بیا آنچه برایت مهیا شده برای تو بهتر است از آنچه در آن هستی.... امیر المؤمنین علیه السلام به شهادت رسید.. فردای آن روز امام حسن علیه السلام بر منبر رفت و حمد و ثنای الهی بجای آورده خطبه ای ایراد کرد و در بین آن فرمود: ای مردم! همانند دیشب قرآن نازل شد، و همانند دیشب عیسی بن مریم – علی نبینا و آله و علیه السلام – به آسمان برده شد، و همانند دیشب یوشع بن نون از دنیا رفت... و دیشب پدرم امیر المؤمنین علیه السلام از دنیا رفت، به خدا سوگند هیچیک از اوصیای پیامبران چه قبل او و چه بعد از او در رفتن به بهشت بر پدرم سبقت نمی گیرند، هرگاه رسول خدا صلی الله علیه و آله پدرم را به جنگی می فرستاد جبرئیل از سمت راست او و میکائیل از سمت چپ او با دشمن مقاتله می کردند.. ای مردم! پدرم هیچ سکه ای نه زرد و نه سفید (طلا و نقره) از خود به جای نگذاشت... لحظات انتظار!!امیر المؤمنین علیه السلام شبی را که فردای آن ضربت خوردند، تمام آن شب را بیدار بودند و پیوسته به حیاط منزل آمده و به آسمان نگاه کرده و می فرمودند: هزگز دروغ نگفتم و هرگز (پیامبر) به من دروغ نگفته است، این همان شبی است که وعده داده شده ام و هنگامی که فجر طلوع نمود بیرون آمده و با خود می خواندند: کمر برای مرگ ببند زیرا که مرگ به ملاقات تو می آید، و هرگز از مرگ نترس زمانی که در درگاه منزلت وارد می شود.. هنگامی که به حیاط آمدند تا به مسجد بروند چندین مرغابی که در منزل داشتند جلو آمده و لباس و عبای مولا را به دندان گرفته می کشیدند و با این کار می خواستند از رفتن حضرت جلوگیری کنند!!! سفارش مولا در مورد اسیر!! حضرت صادق علیه السلام فرمودند: علی بن ابی طالب علیهما السلام از منزل خارج شده و به سوی مسجد رفتند و مردم را برای نماز صبح بیدار نمودند... ابن ملجم در بین نماز بر فرق مولا زد و مولا بر اثر آن ضربت بر زمین افتادند... هنگامی که امام حسن و امام حسین علیهما السلام پدر را برداشتند مولا به آن دو فرمود: ابن ملجم را نگاه دارید، و او را غذا و نوشیدنی بدهید و خوب از او مواظبت کنید، اگر من بهبود یافتم، در اینصورت از هرکس اولی هستم تا با او قصاص کنم و یا آزاد نمایم، و اگر از دنیا رفتم امر مربوط به شما می شود... در منزل مولا چه گذشت؟آن شب، شب جمعه، شب بیست و یکم ماه رمضان، شب قدر، فرزندان مولا دور بستر پدر را گرفته اند، آنچنان است که پدر آخرین کلمات و سفارشات را به یکایک آنان می کند، اسرار امامت را به بزرگترین فرزند خود امام حسن علیه السلام می سپارد، از غربت و تنهائی ابا عبدالله در کربلا می گوید و زینبین و عباسش را بر یاری او وصیت و سفارش می نماید اهل منزل گاهی برای فراق پدر اشک می ریزند و گاهی از قصه هائی که پدر در مظلومیت دو برادر حسنین از بعد از خود می گوید اشک می ریزند، روزی را بیاد آورده اند که جدشان رسول خدا را از دست دادند، شبی را بیاد آورده اند که مادر مظلومۀ خودرا در تنهائی و تاریکی شب غسل دادند!! و اکنون پدر را در تب و تاب جراحت سر می بینند، و پس از لحظاتی نه چندان دور جای خالی پدر را باید نظاره گر باشند.. و بعد از آن دیگر صدای مناجات پدر را نخواهند شنید.. این پدر مهربانی که دست نوازشگر او بر سر یتیمان شهر بود حالا دیگر چه کسی می تواند جای خالی او را پر کند؟ چه کسی یتیمان منزل وحی را آرامش دهد.. ای ابن ملجم! ای غدّار! ای مکّار مگر تو همان نبودی که سه مرتبه با مولا پیمان بستی تا به پیمانت وفادار باشی و عهد و پیمان نشکنی؟! مگر تو همان نبودی که پیمان بستی تا مکر و نیرنگ با امام نکنی؟! لعنت بر تو و بر پیمانت.. لعنت بر تو و بر دل سیاهت.. لعنت بر تو و بر قلب سخت تر از سنگت، زیرا که از سنگ چشمه های آب روان می شود " فیخرج منه الماء " اما از قلب پلید تو غیر از کینه و حسد و نفاق و مکر و حیله چیزی دیگر تراوش نمیکند.. مولا در همان زمان که پیمان های مکرر با او می بستی به تو فرمود: " و نمیبینم تو را که در پیمانت استوار بمانی!!! " چه کسانی مولا را غسل دادند؟حضرت صادق علیه السلام فرمودند: زمانی که امیر المؤمنین علیه السلام در بستر شهادت بودند به امام حسن و امام حسین علیهما السلام فرمودند: شما دو نفر مرا غسل دهید و کفن کنید و از باقیماندۀ حنوط پیامبر و مادرتان فاطمه حنوط نمائید و بر تابوت قرارم دهید و لازم نیست مقابل تابوت را بردارید بلکه تنها دو طرف آخر آن را بگیرید.... هرجا که تابوت برده شد بروید و هرگاه بر زمین گذاشته شد همانجا مرقدی آماده برای من خواهید یافت...امام حسین علیه السلام در هنگام غسل و جابجا کردن پدر به برادر خود امام حسن علیه السلام عرض کردند: آیا سبکی جسد پدر را احساس میکنی؟! امام حسن علیه السلام فرمود: ای اباعبدالله! همانا ملائکه مارا در این کار یاور هستند و آنان صدای بال های ملائکه و گریه و نالۀ آنان را می شنیدند.پس از مراسم غسل و تکفین ندائی از کنار منزل شنیده شد: اگر آخر تابوت را بگیرید ما در گرفتن مقابل تابوت شما را یاری می کنیم... تابوت برداشته شد، امدند تا کنار همان مرقد آماده رسیدند، ام کلثوم سلام الله علیها می فرماید: روی سنگی که در مرقد آمادۀ پدرم بود نوشته شده بود:" بسم الله الرحمان الرحیم. هذا قبرٌ قبره نوح النبي لعلي وصي محمد صلی الله علیه و آله قبل الطوفان بسبع مائة عام " به نام خدای بخشندۀ مهربان. این مرقدی است که نوح پیامبر آن را برای وصی محمد صلی الله علیه و آله آماده نموده است. پدر را در مرقد از پیش آماده قرار دادند و بنابر وصیت پدر پس از اندکی کنار سنگ را بالا زدند و پدر را در مرقدش نیافتند!! اما صدائی شنیدند که می گفت:" امیر المؤمنین علیه السلام کان عبداً صالحاً فألحقه الله بنبیه و کذلک یفعل بالأوصیاء بعد الأنبیاء حتی لو أنّ نبیاً مات بالمشرق و مات وصیه بالمغرب لألحق النبي بالوصي " امیر مؤمنان علیه السلام بندۀ نیکوکار خدا بود و خدای تعالی او را به پیامبرش ملحق نمود و اینچنین با اوصیای پیامبران انجانم می شود، تا آنکه اگر پیامبری در مشرق زمین از دنیا برود و وصی او در مغرب آن دو را پروردگار بهم می رساند!!!
مرقدی که هشتاد سال پنهان بود!!امیر المؤمنین علیه السلام را شبانه از منزل خارج کردند!! و شبانه در بیرون کوفه (نجف) به خاک سپردند!! و این نبود مگر از ترس خوارج و غیر آنان!!! حضرت صادق علیه السلام فرمودند: امیر المؤمنین علیه السلام فرزندشان امام حسن را امر کردند تا چهار قبر در چهار مکان مختلف نشان کند برای اینکه هیچیک از دشمنان به مرقد اصلی حضرت آگاه نشوند [زیرا می دانستند خوارج و بعد از آنان بنی امیه چه کارهای شومی انجام خواهند داد و مرقد امام پیوسته مخفی بود تا آنکه در زمان غاصبین بنی عباس لعنة الله علیهم، حضرت صادق علیه السلام هنگامی که به دیدار پدر بزرگوارشان در حیره می رفتند مرقد را زیارت کردند و شیعیان را به آن جایگاه خبر دادند] رحمک الله یا أبا الحسن کنت اوّل القوم إسلاماً و أخلصهم ایماناً و أشدّهم یقیناً و أخوفهم لله عزّوجل و أعظمهم عناءً و أحوطهم علی رسول الله... فوالله لن یصاب المسلمون بمثلک أبداً کنت للمؤمنین کهفاً و حصناً و قمّة راسیة و علی الکافرین غلظة و غیضاً فألحقک الله بنبیه و لا حرمنا أجرک و لا أضلّنا بعدک
لا حول ولا قوة الا بالله العلی العظیمتا حالا شده به این فکر کنی که واسه چی زندگی می کنی؟ واسه چی نفس می کشی؟ برای چی تلاش می کنی؟ از آینده چی می خوای ؟ می تونی مطمئن باشی که فردا این موقع زنده ای؟! بعضی وقتها اتفاقاتی می افته که آدم رو بدجوری تکون می ده اما من به ظاهر آدم فقط چند لحظه یا چند ساعت یا فوقش فقط چند روز تحت تاثیر قرار می گیرم و بعدش هیچی! روز از نو روزی از نو ...دو روز پیش یکی از سربازهای لشگر 22 بیت المقدس تصادف می کنه و خودش و یه سرگرد به اسم مهدیان با همدیگه پرواز می کنن.بچه هایی که این سرباز رو می شناختن می گن شب قبلش داشته با خواهرش تلفنی صحبت می کرده و ازش می پرسیده که براش رفتن خواستگاری یا نه با فلانی حرف زدن یا نه؟! پس فردا هم می خواسته بره مرخصی .دنیا اینه به همین راحتی .. مسلما اون نمی دونست که قراره همچین اتفاقی براش بیفته و من ازش بنویسم و تو هم بخونی و توی دلت بگی آخی حیوونکی... .دو ماه قبل هم یکی از بچه های درجه دار ( فوق دیپلم) که ترددی هم بوده موقعی که داشته از پادگان می رفته بیرون یه سرباز ناحالی با یه سرعت زیاد زیرش می کنه و ...مسلما اون هم نمی دونسته که من الان ازش چیز می نویسم ، شاید اون شب مهمون داشته ، شایدم مهمون بوده شاید با دوست دخترش یا نامزدش می خواستن برن قدم بزنن و شایدم با پدر و مادرش بشینه سر سفره شام و حال کنه .حالا باز من و بقیه سربازها به هر آشخوری می رسیم بهش می گیم نبود 4 ماه نبود 5 ماه ، نبود 30 روز . آیا لحظه مرگ هم همین حرف رو می زنیم !؟ آیا وقتی می خوایم بمیریم به دیگران می گیم نبود 3ساعت؟ نبود 1 ماه؟ شبهای قدر نزدیکه اگه پیش خدا آبرویی داری یا اگه مثل من بی آبرویی، تو رو خدا منو فراموش نکن . بعضی وقتها اینقدر احساس تنهایی می کنم که هیچ چیز خوشحالم نمی کنه حتی لبخند عزیزترین فرد زندگیم . حتی میلیاردها پول، حتی بالاترین رتبه علمی ، بالاترین مقام رسمی، هیچ چیز جز یه نشونه از اون که بفهمم تنهام نذاشته .تا به یقین برسم یکی اون بالا منو می بینه که سعی می کنم خوب باشم . سعی می کنم پاک باشم.خدایا تو رو به عزتت قسم کاری کن وقت مرگم ته دلم به اطرافیانم بگم نبود 1 ساعت نبود یه روز ...کاری کن اون لحظات سبکبال باشم و مشتاق رسیدن ... لا حول ولا قوة الا بالله العلی العظیم کنکور نرگس و سایر ماجرا ها1- در نمای پایانی که بهروز و نسرین در برف راه می رفتندبهار کجا بود؟؟؟؟؟
پيامهايي براي گوشيهاي دزديده شدهبه گزارش آمل تک دات کام به نقل از پايگاه اينترنتي «آسوشيتدپرس»، اخيرا امكان جديدي به برخي از گوشيهاي تلفن همراه دادهشده است كه صاحبان آنها را قادر ميسازد طوري گوش هايشان را تنظيم كنند كه در صورت دزديدهشدن جيغ بكشند و دزد را رسوا كنند.از آنجاييكه يكي از اهداف ما در دوربرگدان بومي سازي تكنولوژي غربي ميباشد، پيشنهاد ميكنيم كه متناسب با شغل و شخصيت دارنده گوشي، پيامهايي براي جناب دزد صادر شود. مثلا: اگر صاحب گوشي لات بود وقتي گوشي دزديده شد پيام بدهد: «گوشي منو كش ميري نسناس؟ اخ كن بياد تا شيكمتو سفره نكردم جوجه!» اگر صاحب گوشي روشنفكربود وقتي گوشي دزديده شد پيام بدهد: «همشهري عزيز! همانگونه كه ميدانيد دزدي يك عمل نامتمدنانه است كه حتي سوفسطائيان يوناني نيز آنرا قبيح ميدانستهاند. لطفا آنرا مسترد كنيد» اگر صاحب گوشي ژيگول بود وقتي گوشي دزديده شد پيام بدهد: «گوشي منو دزديدي ناقلا! الهي موش بخوردت... زود بيار بده كه قرارم دير شد. ناز بشي الهيKiss» اگر صاحب گوشي حزباللهي بود وقتي گوشي دزديده شد پيام بدهد: « حروم خوري خوشمزهس.... حروم خوري خوشمزهس.... حروم خوري خوشمزهس.... » (همراه با ويبره!) اگر صاحب گوشي دولتي بود وقتي گوشي دزديده شد پيام بدهد: «يا زود گوشي رو بيار تا مشمول مهروزي بشي يا ظرف 15 روز افشات ميكنم!» (همراه با آلارم!) اگر صاحب گوشي روحاني بود وقتي گوشي دزديده شد پيام بدهد: «برادر ديني؛ آيا شما نميدانيد دزدي يك گناه كبيره بوده و سارقين به جهنم ميروند مگر آنكه توبه كنند و حقالناس را ادا نمايند. فلذا تا دير نشده حقالناس را ادا و توبه كنيد. والسلام من التبع الهدي» اگر صاحب گوشي استشهادي بود وقتي گوشي دزديده شد پيام بدهد: «بسمه تعالي. لازم نيست اين گوشي رو برگردوني چون ظرف مدت 5 ثانيه منفجر ميشه. انا لله و انا اليه...» (بـــــوم!) اگر صاحب گوشي عضو حزب اعتماد ملي بود وقتي گوشي دزديده شد پيام بدهد: «بهت اخطار ميكنم، تا آبروي قاليباف رو نبردم و به جنتي نامه ننوشتم زود گوشي رو بيار تحويل بده » اگر صاحب گوشي روزنامهنگار بود وقتي گوشي دزديده شد پيام بدهد: «ببين... فقط يه دقيقه گوش كن... به خدا موبايل ابزار دستمه... ميدوني من بايد چند ماه كار كنم تا يكي مثل اين بخرم؟ (با هقهق)... من زن و بچه دارم، خونهم اجارهايه، بيمه نيستم هنوز، قسط دارم...تورو جون مادرت بيار بده والا از زندگي سير ميشم و يه مقاله تند سياسي مينويسم تا سر به نست بشم. خونم گردنته ها!» اگر صاحب گوشي همكار بود وقتي گوشي دزديده شد پيام بدهد: «حيف كه اين موبايلي كه بلند كردي مال من نيست... والا حالي ازت ميگرفتم كه به الاغ بگي آق دايي، مرتيكه شاهدزد » تهران يکی از ده شهر نامطلوب جهانهفته گذشته اعلام شد که تهران يکی از ده شهر نامطلوب جهان برای سکونت شناخته شد. اما تهران جذابيت های منحصر بفردی هم دارد که در هيچ جای دنيا نظير ندارد تهران تنها شهری است که در آن می توانيد وسط خيابانهای آن نماز بخوانيد، وسط پارک شام بخوريد، در رستوران به ديدن مانکن های لباس های مدل جديد برويد، در تاکسی نظرات سياسی تان را بگوييد، در کوه برقصيد، اما برای ملاقات با نامزدتان بايد به يک خانه خلوت برويد تهران تنها شهری است که در آن دو نفر روی دوچرخه می نشينند، چهار نفر روی موتورسيکلت می نشينند، شش نفر توی ماشين می نشينند، ۲۵ نفر توی مينی بوس می نشينند و ۶۰ نفر سوار اتوبوس می شوند تهران تنها شهری است در دنيا که پياده ها حتما از وسط خيابان رد می شوند، اتومبيل ها حتما روی خط عابر پياده توقف می کنند و موتورسيکلت ها حتما از پياده رو عبور می کنند تهران تنها شهر دنياست که در آن هميشه همه چراغ ها قرمز است، اما هر کس دوست داشت از آن عبور می کند در تهران از همه جای ماشين ها صدا در می آيد، جز از ضبط صوت آنها در تهران هيچ جای زنها معلوم نيست، با اين وجود مردها به همه آن جاهايی که ديده نمی شود هم نگاه می کنند همه در خيابان ها و پارک ها با صدای بلند با هم حرف می زنند، جز سخنرانان که حق حرف زدن ندارند تهران تنها شهری است در دنيا که همه صحنه های فيلمهای بزن بزن را در خيابان های شهر می توانيد ببينيد، اما تماشای اين فيلمها در سينما ممنوع است مردم وقتی سوار تاکسی می شوند طرفدار براندازی هستند، وقتی به مهمانی می روند اصلاح طلب می شوند و وقتی راه پيمايی می کنند محافظه کارند و وقتی سوار موتورسيکلت می شوند راست افراطی می شوند رانندگی در تهران مثل سياست ايران است، هرکسی هر کاری دلش بخواهد می کند، اما همه چيز به کندی پيش می رود ماشين ها در کوچه های تنگ با سرعت ۷۰ کيلومتر حرکت می کنند، در خيابانها با سرعت ۲۰ کيلومتر حرکت می کنند و در بزرگراهها پارک می کنند تا راه باز شود و تهران تنها شهری است در دنيا که در شمال شهرمردم در سال ۲۰۰۸ ميلادی زندگی می کنند و در جنوب شهر در سال ۷۰ هجری قمری البته کامل کنم مطلب و ... ایران جز 10 کشور مطاوب جهانه ، پس زیاد غصه نخورید. شهر رمضان الذی انزلت فیه القرآنماه رمضون امسال هم اومد . یادمه بچه که بودم دوتا سال نو داشتم یکی عید نوروز و یکی هم عید فطر . بااینکه روزه نمی گرفتم و بچه بودم ولی عاشق عید فطر بودم نمی دونم چرا ...امسال هم ماه مبارک اومد و من به رویه هر سال بدجوری احساس گناه می کنم . ماه رمضون همیشه منو به خودم اورده و میاره و از این جهت برام زجرآوره.چند روز پیش، تلویزیون جانبازی رو نشون داد( آقای نوباوه خبرنگار TV ایران که اگه یادتون باشه چند سال پیش از نیویورک و واشنگتن گزارش می داد. ) که ازش پرسیده شد چه توقعی از مردم داری؟ جواب داد هیچ چی؟ اینقدر این جمله رو محکم گفت که شدیدا منو تکون داد . باز ماه رمضون اومد و من احساس تنهایی شدیدی می کنم . خدایا دارم کجا میرم ؟ اگه هیچ کی ندونه تو می دونی که تنها دلیل اومدنم به سربازی این بود که یه روزی گذرنامم رو بگیرم و یزنم به چاک ، همیشه گفتم که اینجا جای من نیست اینجا فقط احساسات و استعداد آدم رو می کشن . اینجا عشق آدم رو از آدم می گیرن به جرم اینکه خواستی بیشتر بشناسیش ، خواستی اشتباه پدر و مادرت رو در حق آیندگان و بچه هات تکرار نکنی تو رو از داشتنش محروم می کنن.پارسال این موقع توی کرج بودم و باورتون نمیشه اگه بگم پارسال همین لحظه احساس می کردم خوشبخت ترین مرد زمینم ، اما الان تنهاترین موجود دنیام ، وقتی این جانبازها رو می بینم با اینکه اصلا مذهبی نیستم دلم یه جوری می شه احساس گناه می کنم پیش خودم می گم اون این طوری شد تا من الان پشت کامپیوترم بشینم و مطلب بنویسم .اونها اینطوری شدن تا من بتونم توی امنیت زندگی کنم ، درس بخونم و عاشق بشم ، اصلا عشق یعنی چی؟! تازه که دم در اورده بودیم می گفتیم عشق یعنی : ع ( علاقه) ش ( شدید ) ق ( قلبی ) اما تازگیها داره اتفاقات جالبی برام می افته دارم به یه تعریف تازه از عشق می رسم. بگذریم از رمضان بگیم و ... امیدوارم هممون بتونیم از فضیلتهای این ماه استفاده کنیم و منم یک کمی آدم شم. شعر سهراب سپهری در سال 85هر کجا هستم، باشم به درک! من که بايد بروم! پنجره، فکر، هوا، عشق، زمين، مال خودت! من نمي دانم نان خشکي چه کم از مجري سيما دارد! تيپ را بايد زد! جور ديگر اما... کار را بايد جست. کار بايد خود پول. کار بايد کم و راحت باشد! فک و فاميل که هيچ... با همه مردم شهر پي کار بايد رفت! بهترين چيز اتاقي است که از دسته چک و پول پر است! پول را زير پل و مرکز شهر بايد جست! سيد خندان يه نفر! سوئيچم کو؟ چه کسي بود صدا کرد زورو؟نرگس و نرگس و نرگس و ... ( نگاهی گذرا بر سريال نرگس )اين روزها هر جا که ميری صحبت از نرگس و شوکت و نسرينه!... خدا رو شکر که تموم شد ! تعليمات اجتماعی و بار مفاهيم اين سريال اونقدر جذاب و لطيف است که نميشه از ديدنش چشم پوشيد!... بطوريکه حتی در ليگهای اروپا هم تصميم گرفته شده برای جذب تماشاگر از اين سريال استفاده بشه!... اين سريال نقاط قوت بسياری داره!... مثلا ريتم تندش روی هرچی فيلم اکشن مثل ماتريکس و کبرا ۱۱ رو کم کرده...! واقعيتهای تلخ اجتماعی مثل فقر رو به صورت کاملا ملموس و باور پذير به تصوير کشيده!.... ارزش و جايگاه واقعی روابط خانوادگی رو به همگان نشون داده!... آخرين و ناشناخته ترين روشهای روانشناسی رو آموزش داده!. ... و مهمتر از همه روی تمام کليشه ها و باورها خط بطلان کشيده. چرا نميشه بدون داشتن يک ذره عقل و سواد و هنر و استعداد و خوشگلی يه پسر پولدار و خوشگل تور زد؟!!... . سیر تحول و تطور بانوان ...سال 1332دختر خانواده همراه با مادرش كنار حوض روي تخت چوبي نشسته اند و يك ظرف هندوانه قرمز جلوي شان است. دختر خانواده براي دختر همسايه تعريف مي كند: آره زري جون، داداش فرمونم وقتي شنيد اين پسر لاغرمردني به من متلك گفته همچين زدش كه به سوسك مي گفت خرس قطبي. تازه خود داداشم هم گفته مي خواد برام يه شوهر خوب پيدا كنه. مادر دختر مي گويد: خدا سايهء مرد را از سر هيچ خونه اي ورنداره!
سال 1352 سال 1382 زن: عزيزم مگه چه اشكالي داره؟ مگه تو ماهي چقدر حقوق مي گيري؟ تمام حقوقت هم بابت كرايه تاكسي، خرج ناهار خودت و مهد كودك بچه و جريمهء ماشينت مي رود. حالا اگر بنشيني توي خانه و از بچه نگه داري كني هم خرجمان كم مي شود هم بچه مان وقتي بزرگ شد از كمبود محبتِ پدر و مادر رنج نمي برد... آفرين عزيزم ... خدا سايه ات را (فعلا) سر ما نگه دارد... سال 1482 سال 1582
جوانان را دريابيد ...جوانان عزيز! به عكس زير نگاه كنيد و حدس بزنيد آقاخرسه به چي فكر ميكنه؟
1ـ كاش رتبهام خوب بود. 2ـ اي بيوفا چرا ازدواج كردي! 3ـ يعني ميشه ما واممون رو بگيريم؟ 4ـ يه مرد پيدا نميشه يه تيكه نون به ما بده ۵ ـ دیشب باباتو دیدم آیناز ********** حالا همش دخترا خیانت کنن اینم عاقبتش !!
ياد دبستان بخير...گاو ما ما مي كرد گوسفند بع بع مي كرد سگ واق واق مي كردو همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد . ( با تشکر از امین )نويسنده: keyboardيا ابا صالح المهدی ...![]() انا المهدى؛ من موعود زمانم، صاحب عصر، پرورده دامن نرگس و آورنده عدل خدا. من مهدى، قائمه گيتى، خرد هستى و ادامه خدايم. شكيب شما در سراشيب عمر. ميوه باغ آفرينش، فراخى آسمانها و نجابت زمين. من گريههاى شما را مىشناسم. با انتظار شما هر شام ديدار مىكنم. نغمهگر ندبههاى شما در ميان كاج هاى غيبتم. اشك هاى شما آينده من است. دلتنگي هاى من، گشايش بخت شماست. من موى گره در گرهم را نذر پريشان شمايان كردهام . انا المهدى؛ من موعود زمانم، پرورده دامن نرگس و آورنده عدل خدا. با من از همه آنچه در دل داريد بگوييد. از گرانى بار انتظار؛ از تيرگى شبهاى غيبت؛ از هيمنه جور؛ از هيبت گناه، از فريب سراب، از دروغ خندهها و از دورى اقبال. من با ندبههاى شما مىبالم. من تنگى دل شما را مىشناسم. من برق چشم شما را مى بينم . گرمى دستهاى شما، چراغ خيمه صحرايى من است. انا المهدى؛ من موعود زمانم، صاحب عصر، پرورده دامن نرگس و آورنده عدل خدا. از دورى و ديرى با من بگوييد. جز من كسى حرف شما را باور نمىكند. جز من كيست كه بداند روزگار شما چگونه روزگارى است؟ جز من كيست كه بداند زخم شما، شكوفه كدام غم است؟ گريه شما، جارى چه اندوهى است؟ و خنده شما تا كجا شكوهمند است؟ مرا باور كنيد. من تنهايى شما هستم. اسب آرزوهاى شما، تنها در چمن ظهور من چابك است. پرنده اميد شما را من پرواز مىدهم. و آشناترين رهگذر شهر شما منم. اناالمهدى؛ من موعود زمانم، پرورده دامن نرگس و آورنده عدل خدا. مرا بخوانيد و بخواهيد. مرا تا صبح ظهور، انتظار كشيد. مرا كه چون پدران روستايى، با دستمالى از مهربانى به سوى شما مىآيم. با يك سبد انار؛ يك طبق سيب؛ و يك سينه سخن. من شما را از گريههاى شما مىشناسم و شما مرا از اجابتهايم. امسال، باران گرسنه خاك است. ابرها ديگر نمىبارند. خورشيد به ناز نشسته است. بهار خرمى نمىكند. آيا از ياد بردهاند كه شما جمعه شناسان هفته انتظاريد؟ نمىدانند شما شب ها مرا به خواب مىبينيد؟ و روزها زمين را با آهن اندوه مىشكافيد؟ امسال زمين ركاب نمىدهد، و گريه انتظار، شما را امان. من مىآيم، كه هر سال، بهار آمدنى است. من مىآيم كه سفره شما بى نان نباشد. و هفته شما، بى جمعه. اناالمهدى؛ من موعود زمانم. صاحب عصر، قائمه گيتى، خرد هستى، پرورده دامن نرگس و آورنده عدل خدا. اناالمهدى بدون شرح ...![]() واکنش رضا هلالي به انتشار تصاوير جنجاليدر پي پخش و انتشار گسترده CD تصاويري از عبدالرضا هلالي در تهران و شهرستانها، وي دريادداشتي كه براي «بازتاب» ارسال كرده، توضيحاتي ارائه داد. ياد باد آن روزگاران ياد باد"من اگر اشك به دادم نرسد مي شكنم اگر از ياد تو يادي نكنم مي شكنم بر لب كلبه محصور وجودمن در اين خلوت خاموش سكوت اگر از ياد تو يادي نكنم مي شكنم اگر از هجر تو آهي نكشم مي شكنم تك و تنها به خدا مي شكنم " بعد از مدتها ياد دوستان دوران دبيرستانم افتادم ، امين ، ميثم ، محسن ، عليرضا ، كيوان ، آرمان ، رزگار.. چه روزهايي داشتيم، پر از ذوق و شوق جووني . اذيت كردن دبيرها ، در رفتن از كلاسها ، دودره كردن امتحانها و شيره ماليدن سر اساتيد ، شرط بنديهايي كه مي كرديم ( همش شرعي بود!!!) دعوا كردن سر فلان دختر ( همانند يوزپلنگان خطه چين و واچين!) سر بازي آبي و قرمز ( من از اون قرمزهاي دو آتيشه بودم ). وقتي توي خيابون همديگه رو مي ديديم ديگه همه خيابون نظرشون سمت ديوونه بازيهاي ما جلب مي شد . از رفتن توي مزون عروس و سر به سر گذاشتن دخترهاي توي مزون بگير تا راه رفتن خلاف جهت ماشينها وسط خيابون .... يادمه يه ناظم داشتيم توي پيش دانشگاهي اگه اشتباه نكنم آقاي علي پور ، يه بار كه بچه ها حسابي اذيتش كرده بودن و برگه امتحاني يكي از ميانترمها رو از اتاق تكثير، كش رفته بودن اومد توي كلاسمون و آرزو كزد كه با همديگه توي يه دانشگاه قبول نشيم ، مي گفت اگه همتون يه دانشگاه قبول شين اونجا رو ويرون مي كنين. جالبه كه پيش دانشگاهي ما دوتا كلاس رشته رياضي داشت كه كلاس ما خيلي شلوغ پلوغ بود و دبيرها آرزو مي كردن ساعتهايي كه با ما كلاس دارن زودتر تموم شه . الان كه فكر مي كنم مي بينم بعضي وقتها ديگه شورشو در ميورديم . اما همين كلاس اجق وجق 90درصد قبولي كنكور داد 70درصد سال اول و 20درصد سال دوم . يادش بخير ، دعاي ناظم مستجاب شد ، با اينكه جدا شده بوديم ولي باز هم خيلي همديگه رو مي ديديم . همه اينها رو گفتم كه يادي كنم از دوستي كه ديگه در ميون ما نيست ، آرمان خيلي مخ بود اما درس نمي خوند . هميشه حرفهاي فلسفي مي زد و بعضي وقتها ديگه مثل منصور حلاج خطرناك مي شد هميشه بهش مي گفتم هر حرفي رو هرجا نزن! بعضي ها نمي تونن حرفهات رو درك كنن و يه موقع ديدي با حرفهات يكي رو گمراه كردي و ... . سال اولي كه دانشگاه قبول شدم ديگه من و امين و عليرضا از بچه هاي ديگه يك كمي دور افتاديم و اما من هميشه سراغ آرمان رو مي گرفتم ، بچه ها هم ازش خبر نداشتن يه روز بعد از ظهر در حالي كه با بچه ها قرار داشته ، نرفته و بعد ديگه هيچكي آرمان رو نديد تا پارسال كه شنيدم كه متاسفانه عضو يكي از اين گروهكهاي منافق خونخوار شده و ... حيف شد خيلي دلم شكست كه نتونستم كمكش كنم ، اما متاسفانه امسال خرداد ماه كيوان رو توي خيابون ديدم و ازش راجع به آرمان پرسيدم. اول گفت: "خوبه ! از اونور تماس داره" و بعدش گفت : محمد! پنجشنبه بهت زنگ مي زنم بريم بهشت محمدي ( قبرستون سنندج) دلم لرزيد با ترس پرسيدم چي شده؟! ، گفت مي ريم سر خاك آرمان . خشكم زد .شايد آرمان به آرزوش رسيد و رفت با خدا دست بده چون اون تقصيري نداشت ، پدر و مادري داشت كه از بد هم برتر بودن و هيچوقت دركش نكردن . پدرش ،سر خاك گريه مي كرد و من توي دلم مي گفتم گريه كن ! اينقدر گريه كن تا اشكات خاكش رو نمناك كنه ، شايد آرمان آروم بگيره و اون روح پر تلاطمش ، ساكن بشه. آرمان جان خدا رحمتت كنه و مثل ما از سر تقصيراتت بگذره . بعضي ها مال اين دنيا نيستن ... اگه آرمان بستر مناسبي براي رشد داشت مي تونست يكي از تئوريسين هاي بزرگ سياسي بشه حيف كه راهش رو بد انتخاب كرد و هيچكسي رو نداشت كمكش كنه.هوالحق و لاغير ... |
درباره مناطلاعات سازنده آرشيو دوستان گالري تصاوير من لينك هاسايت آمل تكوبلاگ آمل تك آگهی و تبلیغات رایگان شاخه هاآخرين ارسال هااَللّـهُمَّ اِنّي أَسْأَلُكَ بِرَحْمَتِكَ الَّتي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْء،لا حول ولا قوة الا بالله العلی العظیم کنکور نرگس و سایر ماجرا ها پيامهايي براي گوشيهاي دزديده شده تهران يکی از ده شهر نامطلوب جهان دوستانparniandevilارتباط از طریق یاهو |